X
تبلیغات
رایتل
10 مهر 1387 ساعت 04:58 ب.ظ

ژان کریستف

Jean Christophe

رومن رولان

Romain Rolland


نطفه ژان کریستف در سال ۱۸۹۰ در ذهن خلاق رولان شکل گرفت و پس از سیزده سال در ۱۹۰۳ متولد شد. تولدی که که  سرانجام در ۱۹۱۲  خاتمه یافت.

رولان معتقد است که:

وظیفه ای که من در ژان کریستف به عهده گرفته بودم عبارت از آن بودکه در آن دوران پوسیدگی و تلاشی اخلاقی و اجتماعی فرانسه آتش روح را که زیر خاکستر خفته بود بیدار کنم بنابراین در برابر بازارهای سر میدان گروههای کوچک جانهای بی باک را که آماده هرگونه فداکاری و پاک از هر گونه سازشکاری بودندبه پا داشتم. میخواستم همه را به ندای قهرمانی که رهبرشان میگردید گرد او جمع کنم...

و چه شایسته قهرمانی است کریستف!! سازش ناپذیر٬ عصیانگر٬ رها

غیر قابل محدود شدن در چارچوبهای قراردادی اخلاقی٬ اجتماعی و سیاسی

یک رهبر!

از اینجاست که ژان کریستف هنوز هم رفیق و همراه نسلهای تازه است. اگر او صد بار هم بمیرد باز همواره از نو زاییده خواهد شد و همواره پیکار خواهد کرد و همیشه برادر مردان و زنان آزاد همه ملتها باقی خواهد ماند- کسانی که پیکار می کنند و رنج می برند و پیروز می شوند.



وداع با ژان کریستف

من سرگذشت مصیبت بار نسلی را نوشته ام که رو به زوال می رود. هیچ نخواسته ام از معایب و فضایلش از اندوه سنگین و غرور سردرگمش٬ از تلاشهای پهلوانی و از درمانده گی هایش زیر بار خرد کننده یک وظیفه فوق انسانی چیزی پنهان کنم. این همه مجموعه ای است از جهان٬ اخلاق٬ زیبا شناسی٬ ایمان و انسانیت نوی که دوباره باید ساخت. اینک آن چیزی که ما بودیم.

مردان امروز٬ جوانان٬ اکنون نوبت شماست. از پیکرهای ما پله ای برای خود بسازیدو پیش بروید. بزرگتر و خوشبخت تر از ما باشید.

خود من به روح گذشته ام بدرود می گویم و آن را همچون پوسته ای خالی پشت سر می افکنم. زندگی یک سلسله مرگها و رستاخیزهاست. بمیریم ژان کریستف تا از نو زاده شویم!

رومن رولان اکتبر 1912


جملات و قطعات زیر گزیده هایی است از ژان کریستف البته به سلیقه شخصی خودم:


قهرمان آن کسی است که همان چیزی را که از دستش برمیاید انجام میدهد. دیگران همین را انجام نمی دهند. (ج۱ ص۳۸۲)


چیزی دشوارتر از آن نیست که کسی خواسته باشد سعادت تازه ای را به مردم بقبولاند چه مردم یک بدبختی کهنه را تقریبا ترجیح می دهند! (ج۲ ص۳۶)


توده های مردم اگر به خود واگذاشته شوند به چیزی نمی اندیشند. (ج۲ ص۴۴)


از میان همه کسانی که به خود می بالند آن کس که به ملیت خود می بالد احمقی به تمام معنی است. (ج۲ ص۱۸۱)


سرزمینهایی که قبل را بیشتر شیفته خود می سازند آنهایی نیستند که زیباتر است و زندگی در آنجا از همه آسوده تر. بلکه آنهاییست که خاکشان ساده تر و حقیرتر و به آدمی نزدیکتر است و با او به زبانی صمیمی و آشنا سخن می گوید.


دلیر باش! تا زمانی که دو چشم وفادار با ما اشک میریزند زندگی به رنج کشیدن می ارزد. (ج۳ ص۲۵۸)


بدبختی از دور به هاله شعر آراسته است و انسان از هیچ چیز آنقدر در وحشت نیست که از ابتذال زندگی. (ج۳ ص۲۸۸)


خدایا! زنی که می آفریند همتای توست و تو آن شادی او را درک نکرده ای٬ زیرا رنج نبرده ای. (ج۳ ص۳۷۹)


الماس سختم من                                                               همچون ققنوسم من

که با چکش نمی شکنم                                                       که از مرگ خود زندگی می یابد

و نه با قلم تراشیده می شوم                                                و از خاکستر خود می زاید

بزن٬ بزن٬ بزن مرا                                                                بکش٬ بکش٬ بکش مرا

که من از آن نخواهم مرد                                                      که من از آن نخواهم مرد

بائیف ۱۵۸۹-۱۵۳۲

(آغاز جلد ۴)


هیچ کس حق ندارد وظایف خود را فدای تمایل دل خویش کند اما دست کم باید این حق را به دل داد که هنگام عمل به وظایف خویش خوشنود نباشد. (ج۴ ص۱۲)


دلم می خواست گوری باشم که در آن می بایت تو را دفن کنند تا تو را برای ابدیت میان بازوان خود میداشتم. (ج۴ ص۲۹۹)


شک و ایمان هر دو ضروری است. شکاکیت که ایمان دیروزه را می جود برای ایمان فردا جا باز می کند.


آن که می آفریند چه اهمیت دارد! جز آنچه آفریده می شود هیچ چیز واقعی نیست. (ج۴ ص۳۰۶)



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
20 مرداد 1387 ساعت 08:35 ب.ظ

جهالت

Ignorance

میلان کوندرا

Milan Kundera

نوستالژی به معنای درد جهالت است

میلان کوندرا خالق شاهکارهایی نظیر بار هستی, کتاب خنده و فراموشی و مهمانی شبانه در جهالت سرگذشت انسانهایی را می گوید که هر یک به نوعی گرفتار درد جهالت هستند. ایرنا زن چکی که به دنبال شوهرش چکسلواکی را پس از اشغال شوروی ترک کرده و به عنوان مهاجر بیست سال در فرانسه زندگی کرده است حال پس از سقوط حکومت دست نشانده شوروی علاقه ای به برگشت به سرزمین خود ندارد اما به اصرار دوستان و نامزد سوئدیش بازمی گردد و در طی یک پروسه دردناک پی می برد که فاصله او و زادگاهش نه مکان که زمان بوده است. تمام شخصیتهای این رمان جاهلند چرا که همه فقط به بخشی از حقایق زندگی خود چسبیده اند؛ چرا که کوندرا ثابت می کند غم غربت چیزی جز جهالت نیست...

                                                

نظر شخصی: پس از بارها نوشتن و خط زدن به این نتیجه رسیدم که نوشتن نظر شخصی در مورد این کتاب کار ساده ای نیست چون با وجود دوبار بازخوانی آن هنوز به درستی درنیافته ام که آیا انچه فهمیده ام به راستی حقیقتی بوده است که کوندرا در پی آشکار ساختن آن است یا نه؟!

برای همین به این خلاصه کوتاه بسنده میکنم. فقط یک جمله که جهالت درد مشترک ما نیز هست. مهاجران ایرانی  تفاوت چندانی با همتایان چک خود ندارند. خواندن این کتاب حقایق دردناکی را بر همه ما آشکار میکند که شاید اکثریتمان مشتاق به انکار آنیم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
27 خرداد 1387 ساعت 03:44 ب.ظ

 

Memoria de mis putas tristes

Memories of My Melancholy Whores

خاطرات روسپیان سودازده من

Gabriel Garcia Marquez

گابریل گارسیا مارکز

 

 

پیرمرد در سالروز جشن تولد نود سالگی خود برای اولین بار با مفهومی به نام عشق آشنا می شود. عشقی که زندگی سراسر تباه شده در روزمرگی و هوسرانی او را دگرگون می کند و  افقهای تازه ای را هرچند دیر در برابر چشمان او می گشاید.

گابریل گارسیا مارکز در آخرین رمان خود می کوشد تا عشق و هوس را از هم باز شناسد و تاثیرات بارز هرکدام از آنها را بر روح و روان انسانها به روشنی نشان دهد. شروع کتاب خود به تنهایی نشان دهنده روح ویران شده پیرمرد است:

" در سالگرد نود سالگی ام خواستم شب عشقی دیوانه وار را با نوجوانی باکره به خود هدیه دهم. " 

"In my ninetieth year I decided to give myself the gift of a night of love with a young virgin."

زندگی پیرمرد از 13 سالگی در پی یک تجاوز جنسی در جدال بین دو دنیای مختلف سپری شده است. دنیای سکس و هوسهای یک شبه " هیچ وقت با زنی همخوابگی نکرده ام که به او پول نپرداخته باشم. حتی آن تعداد کمی را  هم که اینکاره نبودند با دلیل یا به زور متقاعد می کردم که پول را از من قبول کنند." و یک زندگی اجتماعی فاقد هر گونه جذابیت. "بی پدر و مادر, مجردی بی آینده, روزنامه نگاری متوسط الحال, و مورد علاقه کاریکاتوریستها به خاطر زشتی مثال زدنیم. به عبارت دیگر: یک زندگی از دست رفته..." تلاشی که پیرمرد یک بار در جوانی برای رهایی از دنیای هوس انجام می دهد به دلیل نبودن عشق واقعی با شکست مواجه می گردد. " مراسم پرسرو صدای وداع با عزبها که در محله چینیها برای من گرفته می شدخلاف جهت شب نشینیهای رسمی محافل اجتماعی حرکت می کرد. تناقضی که به درد این می خورد که بفهمم واقعا کدام یک از این دو دنیا متعلق به من است. تصور می کردم که هر دو, ولی هر کدام به جای خود. چون از هر یک دیگری را میدیدم که همچون کشتیهایی که در میانه دریا از یکدیگر دور می شوند با ناله هایی دلخراش دور میشد." وبدین ترتیب سقوط نهایی روح کامل می شود. پیرمرد راه خود را انتخاب می کند. " سکس تسکین آدمیزاده وقتی به عشق نمیرسه"

تا در سالگرد نود سالگی, برای اولین بار در وجود خفته نازک اندام عشق را کشف می کند.

"برای من این وضع تازگی داشت. ترفندهای اغواگری را نمی دانستم و همیشه معشوقه های یک شبه را بر حسب قیمت و نه جذابیت آنها انتخاب کرده بودم. با عشقبازی بی عشق, بیشتر وقتها نیمه پوشیده و همیشه در تاریکی تا خود را بهتر از آنچه بودیم تصور کنیم. آن شب لذت بی مانند اندیشیدن به جسم زنی خفته را بی جبر امیال و رنج شرم کشف کردم."

"This was something new for me. I was ignorant of the arts of seduction and had always chosen my brides for a night at random. More for their price than their charms and we had made love without love, half dressed most of the time and always in the dark so we could imagine ourselves as better than we were… that night I discovered the improbable pleasure of contemplating the body of a sleeping woman without the urgencies of desire or the obstacles of modesty."

و عشق میشورد و تطهیر می کند. نازک اندام نامی که پیرمرد با الهام از ترانه ای کلمبیایی برای دخترک برگزیده است در کل داستان تنها و تنها یک جمله بر زبان می آورد. در واقع پیرمرد نیازمند روح دخترک است نه جسم او "دیدن و لمس کردن گوشت و استخوان وجود او از آن کس که من در خاطراتم داشتم کمتر واقعی بود" و سرانجام به این نتیجه می رسد که "او را خفته ترجیح می دادم"

و بدین ترتیب نازک اندام در ذهن و روح پیرمرد جان می گیرد. زندگیش را گرمی می بخشد, نوشته های روزانه اش در روزنامه را به نامه های عاشقانه تبدیل می کند. عشق می سوزاند و شعله ور می کند. وقتی پیرمرد برای یافتن دوباره عشق گم شده اش مجنون وار تلاش می کند در غم و هراس از دست دادن نازک اندام برای اولین بار معنی اشعار لئوپادی را در می یابد " وای بر من! این عشق است. اینچنین خانمان برانداز." و سرانجام پیرمرد رهاییست " از نوعی احساس آزادی اشباع شدم که در تمام عمرم نشناخته بودم و عاقبت از نوعی بردگی نجات یافتم که از سیزده سالگی مرا در بند کرده بود." آرامشی که با عشق نازک اندام زندگی پیرمرد را احاطه می کند, در پایان کج خلقی های گربه خانگی, نجات کتابخانه از دست موریانه ها و نجات خانه از ویرانی تجلی می یابد." خانه از میان خاکستر خود تولدی دوباره می یافت و من در عشق نازک اندام, با شادی و شدتی که هرگز در زندگی گذشته خود نشناخته بودم شناور بودم." نیروی عشق روح رزا کابارکاس (خانم رئیس) را هم قلقلک می دهد به طوری که با پیرمرد توافق می کند تا بعد از مرگش تمام دارایی او و پیرمرد به نازک اندام تعلق یابد و سرانجام داستان اینگونه پایان می یابد. " به خیابان روشن و مششع وارد شدم و برای اولین بار خودم را در افقهای دوردست اولین قرنم می شناختم. خانه ام در سکوت و مرتب, در ساعت شش و ربع از رنگهای یک افق پرطراوت و شاداب آکنده بود. دامیانا با صدای بلند در آشپزخانه می خواند. گربه دوباره جان گرفته دمش را به مچ پایم پیچید و تا میز تحریر همراهیم کرد. داشتم کاغذهای چروک شده دوات و قلمم را روی میز مرتب می کردم که خورشید در میان درختان بادام پارک منفجر شد و کشتی رودخانه ای پست با یک هفته تاخیر به خاطر خشکی با نعره ای وارد کانال بندری شد. بلاخره زندگی واقعی از راه رسید. با قلبی نجات یافته و محکوم به مردن با عشقی سرشار در هیجان شادمانه هر یک از روزهای بعد از صد سالگیم."

                                                      

 

صحنه های شورانگیزی که مارکز در خلال این رمان زیبا خلق می کند بسیار اند. یکی از زیباترین آنها لحظه ای است که پیرمرد سوار بر دوچرخه ای که برای نازک اندام خریده است در میدان عمومی شهر رکاب میزند و با تمام نفس در غوغای دیوانه وار ترافیک سنگین میدان عمومی آواز می خواند. تجلی کودک درون پیرمرد و رهایی روح او در این صحنه فوق العاده با توصیف جادویی مارکز خواننده را نیز بر سر شوق می آورد و البته دهها مورد دیگر از هنرنمایی این نویسنده چیره دست را در خلال این رمان می توان یافت و از آن لذت برد.

این کتاب در سال 2007 تحت عنوان تحریف شده "خاطرات دلبرکان غمگین من" و با حذف بخشهایی از کتاب, ترجمه و روانه بازار ایران شد. اما بعد از مدت کوتاهی که از پخش آن گذشت به صلاحدید وزارت ارشاد و به اتهام ترویج روابط نامشروع و قبح کلام توقیف و جمع آوری گردید و در حال حاضر نیز امیدی بر چاپ دوباره آن نیست. اصل این کتاب , بدون تحریف و سانسور توسط امیر حسین فطانت از زبان اصلی به فارسی ترجمه شده و توسط نشر ایران در آمریکا چاپ شده است و نسخه اینترنتی آن به صورت فایل PDF در حال حاضر قابل دانلود می باشد. برای دانلود رایگان کتاب خاطرات روسپیان سودازده من  به لینک زیر مراجعه کنید:

 

http://www.iranianbook.org/one_moment.html

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
16 خرداد 1387 ساعت 10:47 ب.ظ

 

 

 

 

 

هانس و پدرش برای پیدا کردن ماما که خود را در دنیای پریان مد گم کرده است راهی سفری از نروژ به یونان می شوند. در طی این سفر که با گریزهای گاه به گاه فلسفی پدر همراه است هانس کتابی جادویی با نوشته های ریز می یابد که در آن چهره های روی ورق جان می گیرند و ماجراهای این کتاب مینیاتوری با داستان واقعی زندگی خود او در می آمیزد.

یوستین گوردر در این کتاب نیز همانند شاهکار دیگرش "دنیای سوفی" با تلفیق دنیاهای مجازی و واقعی و جهش از یکی به دیگری توانایی عمیق فلسفی و ادبی خود را نشان میدهد. ماجراهای دنیای ورقها که دویست سال پیش از زمان حال رخ میدهد در کتاب کلوچه ای و از زبان آفریدگار این دنیا نقل قول می شود. فرود, خداوند این دنیای کوچک که در جزیره ای به دام افتاده است در تصور و خیال خود به 52 ورق بازی جان می دهد. این تصور به قدری قوی است که روزی "صور خیال از فضای خلاق وارد فضای خلق شونده می شوند. این چهره ها از آستین جادوگر بیرون می آیند و از هیچ پدید می آیند و جان می گیرند. این چهره های خیالی ظاهری زیبا دارند و سرشار از زندگی اند اما همه به جز یکی ذهن خود را گم کرده اند. فقط یک ژوکر تنها فریب را در می یابد" خاجها, پیکها, خشتها و دلها نمایندگان کل مردم دنیا هستند که با خوردن مداوم نوشابه رنگین کمان- نوشیدنی سحرآمیزی که هزاران طعم گوارا دارد و ذهن را فلج می کند- به عروسکهایی سرشار از زندگی اما فاقد آگاهی تبدیل شده اند. "شما با باغ یگانه شده اید. بدون آنکه بفهمید وجود دارید. چون کسی که همه جهان را در دهان خود دارد, فراموش می کند که دهان دارد."

اما ژوکر است که شخصیت کلیدی کل ماجراست. ژوکر کوتوله ای است که ذهن خود را گم نکرده است. ژوکر تنها فرد این مجموعه است که در باره چگونگی آفرینش خود کنجکاو است و مدام در حال جستجو و پرسش می باشد.

دنیای فرود با پایان یک دوره 52 ساله در روز ژوکر فرو میریزد. ژوکر فریب را در می یابد و آفریده ها برای بدست آوردن غرور دوباره خود آفریدگار خود را به قتل می رسانند چون حضور فرود دائما به آنها یادآوری می کند که ساختگی و محصول دنیای ذهنی فرودند. ژوکر و نوه فرود از جزیره در حال انهدام فرار می کنند و کوتوله ها دوباره به ورق تبدیل می شوند. بازی سالیتر – این نفرین خانوادگی یا به عبارتی نفرینی که شامل کل جهانیان است در دو دوره 52 ساله دیگر نیز تکرار می شود تا نوبت به هانس که در واقع بازمانده فرود است می رسد و سرانجام سالیتر خانوادگی هانس با یافتن و بازگرداندن ماما کامل می شود.

چرخه بازی سالیتر که مدام تکرار می شود در واقع اشاره ای به تکرار مداوم جهان هستی است . پدر فیلسوف هانس در قسمتی از کتاب چنین می گوید: " نوجوانی می نشیند و در یک جعبه ماسه قلعه های ماسه ای می سازد و بعد خرابش می کند در حالی که لحظه ای پیش برایش مثل گنجی بود. بدین ترتیب بود که سیاره ای پدید آمد تا بازیچه دست زمان شود. این همان جایی است که سرنوشت جهان رقم خورد. همان جایی است که رویدادها حک و پاک شد. همان جایی است که زندگی همچون محتوای یک دیگ جادویی می جوشد. یک روز نیز ما را در اینجا قالب ریزی می کنند از همان مصالح شکننده ای که اجدادمان ساخته شده اند. باد زمان بر ما می وزد. هم ما را می برد و هم خود ماست و سپس دوباره بر زمینمان می زند. ما با افسونی بر صحنه می آییم و با حقه ای خارج می شویم. همواره چیزی در انتظار آن که جای ما را بگیرد وجود دارد و سرشته می شود. چون ما روی زمین سفت نایستاده ایم. حتی روی ماسه هم نایستاده ایم. ما خود ماسه ایم".

و البته همه چیز به عنصر زمان آلوده است. هیچ چیز ابدی در این ظرف ماسه بر جای نمی ماند به جز ژوکر و اندیشه هایش که بدون هیچ آسیبی از خلال قرنها عبور میکند و همواره جوان و شاداب به زندگی خود ادامه میدهد. پدر با شوری سرشار از فیلسوفان یونان و ژوکر آن روزگار یعنی سقراط سخن می گوید. پدر خود نیز یک ژوکر است چون جهان را همچون یک مکان شگفت انگیز و انسان را موجودی شگفت انگیز تر می یابد. در قسمتی از کتاب از برخورد نزدیک از نوع چهارم صحبت می شود که در واقع برخورد انسان با خودش و درک این حقیقت والاست که انسان چه موجود شگفت انگیز و جادویی است. "وقتی مردم به ماوراطبیعه علاقه نشان می دهند, گرفتار نوعی نابینایی جدی اند. آنها اسرارآمیزترین چیزی را که در مقابلشان است نمی بینند. اینکه جهان وجود دارد. به مریخی ها و بشقابهای پرنده بیشتر علاقه نشان می دهند تا کل این آفرینش گیج کننده ای که پیش پای ما گشوده شده است.زندگی ما بخشی از یک ماجرای بی نظیر است. با این همه اغلب ما فکر می کنیم جهان کاملا طبیعی است و همیشه در پی شکار چیز عجیب و غریبی مانند فرشتگان یا موجودات مریخی هستیم. علتش این است که درک نمی کنیم جهان پدیده ای رازآمیز است."

پدر در قسمتی از کتاب از کارتهای برنده صحبت می کند و معتقد است که تمام کسانی که شانس بودن و هست شدن یافته اند بسیار بسیار خوشبختند

"تو دو نفر پدر و مادر, چهار نفر پدربزرگ و مادربزرگ, هشت نفر جد و جده و الا آخر داشته ای. اگر تعداد آنها را حساب کنی بسیار زیاد خواهند بود. احتمال اینکه یکی از اجداد تو در حین بزرگ شدن نمیرد یک در چند میلیون است. همه اجداد تو بزرگ شده اند و کودکانی داشته اند حتی در شرایط وقوع بدترین فجایع طبیعی و هنگامی که مرگ و میر کودکان نرخ بسیار بالایی داشته است البته تعداد زیادی از آنها بیمار شدند اما بلاخره زنده ماندند. به عبارتی می توان گفت تو میلیاردها بار فقط یک میلی متر با دنیا نیامدن فاصله داشته ای . زندگی تو روی این سیاره در معرض تهدید حشرات, جانوران وحشی, سنگهای آسمانی, رعد و برق, بیماری, جنگ, سیل, آتش, سم و سوقصدهای برنامه ریزی شده بوده است. در نبرد استیکل اشتاد صدها باز زخمی شده ای چون می بایست اجدادی در هر دو سوی نبرد داشته باشی. تو در واقع با خودت و فرصت به دنیا آمدنت در هزار سال بعد می جنگیده ای . نکته اینجاست که این واقعه میلیاردها بار در تاریخ اتقاف افتاده است. هربار که تیری در هوا رها شده شانس تو برای به دنیا آمدن به حداقل رسیده است. دارم در مورد زنجیره ای طولانی از همایندی ها (تصادفها) حرف میزنم. در واقع این زنجیره تا اولین سلول زنده ادامه پیدا می کند. احتمال اینکه طی این سه یا چهار میلیارد سال زنجیره من در هیچ زمانی نشکسته باشد آنقدر کم است که تقریبا باور کردنی نیست اما من جان به در برده ام و در عوض می فهمم چقدر خوشبختم که می توانم این سیاره را تجربه کنم. میفهمم هر حشره کوچکی که روی این سیاره میخزد چقدر خوشبخت است."

کل فضای کتاب تلاشی است برای نگاه دوباره به جهان از دیدگاه یک ژوکر. نگاهی خلاقانه, سرشار از کنجکاوی و مملو از سوالات بی پایان. اینکه ما که هستیم , از کجا آمده ایم و به کجا می رویم.

جشن ژوکر با این جملات به پایان می رسد:

"سالیتر نوعی نفرین خانوادگی است و همیشه ژوکری هست که فریب را در می یابد. نسلها یکی پس از دیگری می آیند و می روند اما ژوکری روی زمین راه می رود که هیچ گاه در معرض تاراج زمان قرار نمی گیرد.

کسی که درون سرنوشت را میبیند باید در آن هم زندگی کند."

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
23 مرداد 1386 ساعت 05:40 ب.ظ

خوب دامون عزیز به من گفت که یه کتاب معرفی کنم اما من از اونجایی که یه خورده خود خواهم نخواستم یکی از کتابهایی که خودم خوندمش و از خوب بودنش مطمئنم را پیشنهاد بدم چون نمیخواستم لذت یه کتابخونی دسته جمعی را از دست بدم اما از نویسنده ای کتاب معرفی میکنم که شیفته یکی از کتاب هاش هستم:حسن بنی عامری که من ازش کتاب اهسته وحشی میشوم را خوانده ام کتابی که در عین ثقیل بودن و جملات گاه سختی که در ان وجود داشت ان چنان لذت بی وقفه ای(یعنی وقتی که ادم نمیتونه یه کتابو زمین بذاره)به من میداد که دوبار پشت سر هم این کتابو خوندم و جزو معدود کتابهایی بود که جاذبه و دافعه را به هم به همراه داشت.

حالا کتاب پیشنهادی من از این نویسنده رمان نفس نکش بخند بگو سلام هستش.از انتشارت نیلوفر.

راستی اگر که اهل خواندن رمانهایی نیستید که نیاز به فکر دارند تا توی روند داستان قرار بگیرید و پر هستند از جملاتی که گویی بر خواسته از یک ذهن بیمار هستند به این رمان رای ندید!(البته من از روی رمان اهسته وحشی میشوم حدس میزنم که این یکی هم همینطور باشه)

من کتابی رو پیشنهاد میکنم که یه بار خوندم اما خیلی دلم میخواست دوباره بخونمش. شازده احتجاب نوشته هوشنگ گلشیری

البته مثل نازنین باید بگم اگه دوست ندارین زیاد کلافه بشین بهش رای ندین!!!

دامون

مثل اینکه هیچکس حوصله کتاب خوندن نداره!! حتما باید زور بالا سرتون باشه؟ میبینین! یکی از مضرات دموکراسی تنبلیه.

پیشنهاد نازنین رو من از فردا اجرا میکنم. هر کی هم که نخوند اسمشو مینویسم تو ( بدها) دو تا ستاره هم میذارم پهلوش

تایماز

ولی خانوم کژال و خانوم مامان خانومم و اقای زاک هنوز رای ندادن که الان خودم میرم سراغ همشون سرشونو میذارم زیر گیوتین تا بیان زود رای بدن!!!!و از اعضا خواش میکنم همکاری کنن تا وبلاگ یه نظمی بگیره و بتونه کارشو شروع کنه چون من دلم میخواد بتونیم این وبلاگو گسترشش بدیم و تبدیل به یه وبلاگ مطرحش کنیم .

 

پنجشنبه/۲۵ مرداد/ساعت ۷:۴۲pm

 سلام به همگی؛ اولا بابت تاخیرم در اعلام نظرم عذر میخوام . دوما، اگه راستش رو بخواهید من با اینکه کتاب های پر حجم رو برای خوندن در نظر بگیریم (مثل شازده احتجاب یا کتابهای بنی عامری) مخالفم. دلیلم هم اینه که متاسفانه چون اینجا یه جمع وبلاگی هست و اعضا از نظر شرایط زمانی و مشغولیت های کاری با هم مساوی نیستند و ممکنه مثلا همه ی ما فرصت نکینیم در یک زمان مشخص یک کتاب مشخص رو بخونیم و راجع بهش نظر بدیم، بنابراین نظر من اینه که بهتره مثلا یه نویسنده ی مشخص رو انتخاب کنیم و هر کس در مورد هر اثری که درباره ی اون نویسنده خونده توضیح بده یا نظرش رو بیان کنه. یا اینکه مثلا به جای اینکه فرضا سراغ اثر بوف کور صادق هدایت بریم که کلا اثر سنگینیه و نظر دادن درباره اش کار هر کسی نیست، بهتره  بریم سراغ یکی از داستان کوتاه های صادق هدایت ( مثل سگ ولگرد) و همه این داستان رو بخونند و اون رو هر کس با دیدگاه خودش در این وبلاگ تحلیل کنه.

به هر حال این چیزهایی که من گفتم هم فقط پیشنهاد بود. اعضاء هر نظری رو که قبول کنند، من هم تابع رای جمع خواهم بود.

کژال.

کژال جان

البته نظر شما هم جالب و قابل اجراست

فقط راجع به شازده احتجاب باید بگم که این کتاب شاید از نظر محتوا سنگین باشه اما اصلا پرحجم نیست!! به هر حال تو انتخاب هر کتابی یه سری فاکتورهای خوب و بد هست

البته منم تابع جمعم هرچی همه بگن!!

 دامون

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
21 مرداد 1386 ساعت 02:20 ب.ظ

میخواستم در مورد کتاب شوهر اهو خانم علی محمد افغانی بنویسم اما دیدم باید به کتابی که بیش از صد بار ان را خوانده ام وفادار باشم ( بر باد رفته)حتما ان را خوانده اید وشاید اکثر شما فیلمش را هم دیده باشید .دوستش دارم با اینکه قبولش ندارم.شجاعت اسکارلت با وجود همه ی وقاحتش (منظورم در برخورد با دیگر قهرمانان داستان و به سخره گرفتن اخلاقیات است.)برایم جذاب است.

     کتاب تحریفات زیادی در مورد برخورد اربابها با سیاهان دارد اما به شیوه ای مطرح می کند که خودش اعتقاد دارد اما میدانیم که حقیقت این نیست و حتی با دید واقع بینانه و اگر خیلی در ماجرای اصلی کتاب غرق نشویم میتوانیم رفتارهای زشت قهرمانان با بردگان سیاه را در میابیم.بر خلاف انچه مارگارت میشل قصد القائش را به خوانندگان دارد.

اما هیچکدام از اینها از ارزش این کتاب نمیکاهد؛توصیف دقیق و زیبای حالات روحی شخصیت ها ٬مکانها٬و وقایع تاریخی رخ داده بقدری زیباست که من بلافاصله پس از اتمام کتاب میتوانم انرا دوباره به دست بگیرم و از اول بخوانم؛کاری که با بعضی رمان های بسیار زیبایی که خوانده ام نظیر کلیدر مرغان شاخسارطرب و ... نیز نمیتوانم انجام دهم.

نکته جالب دیگری که در مورد کتاب به نظرم میرسد این است که توصیفها به شکلی است که همه خوانندگان کمابیش تصوراتشان شبیه به هم است.مثلا من وقتی برای اولین بار فیلم بر باد رفته را دیدم برایم باور نکردنی بود که تمام قیافه ها ٬مکانها و ... همانی است که در ذهنم تصور کرده بودم و جالب تر اینکه دخترم نیز همین نظر را داشت.

البته کارگردانی بسیار ماهرانه را نیز باید در نظر داشت .شاید که کارگردان هم تصورات خویش را به تصویر کشیده است.

در مورد ادامه ی داستان که در کتاب دیگری تحت عنوان اسکارلت نوشته شده چیزی نمینویسم که هر چند زیباست اما هرگز بر باد رفته نمیشود.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2    >>